Thursday, December 14, 2006

نامه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر : نوشته ايد "با آزادی در این مملکت راه میروند و باز میگویند آزادی نیست ". جناب دکتر شاید تنها موردی که هنوز سلب نشده باشد، همین راه رفتن مردم است
مدیریت دانشگاه امیرکبیر از جمعی از دانشجویان این دانشگاه دعوت کرد تا روز پنج شنبه به دیدار محمود احمدی نژاد رفته و از نزدیک و در فضایی آرام مسائل و مشکلات خود را با وی در میان بگذارند. گفتنی است جمع کثیری از دانشجویان مدعو را مانند همیشه دانشجویان بسیجی تشکیل می دهند. از سوی دیگر جمعی از دانشجویان پلی تکنیک نامه ای خطاب به احمدی نژاد نوشته و پیرامون دیدار وی از دانشگاه امیرکبیر توضیحاتی داده اند. به خاطر انتشار این نامه، دانشجویان غیربسیجی که از سوی مدیریت دانشگاه برای دیدار با احمدی نژاد در روز پنج شنبه (امروز) دعوت شده بود، با انتشار نامه دیگری از این دیدار اعلام انصراف کرده اند. متن این دو نامه به شرح زیر است:
بسمه تعالی
جناب آقای محمود احمدی­نژادبا سلامبا توجه به نامه­ای که توسط دانشجویان پلی­تکنیک در پی وقایع اخیر خطاب به شما به نگارش درآمده است و در آن مواضع دانشجویان پلی­تکنیک نسبت به اتفاقات اخیر اتخاذ گردیده است، لذا حق شرکت در برنامه­ی دیدار با جناب­عالی به واسطه احترام به رای دانشجویان از اینجانبان سلب می­گردد. برای اطلاع شما از نامه مذکور و همچنین تسریع در رساندن پیغام دانشجویان، این نامه پیوست می­شود و به اطلاع دانشجویان نیز رسانیده می شود تا هم از اقدام ما مطلع گردند و هم مراجعه­ی عده­ای دیگر لازم نباشد.
با تشکرنگار زمانفر – مجید ساده­دل – مهدی سعیدی­پور – علی صابری – راحیل عادلی – مهیار عبدالصمدی – مصطفی غفوری – مازیار کریمی – مجتبی کلانتری
متن نامه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر به شرح زیر است: بسمه تعالیجناب آقای محمود احمدی­نژادبا سلامحضور شما در پلی­تکنیک روزی خاطره­انگیز برای جامعه پلی­تکنیک بود. روزی که دانشگاه زنده بودن خود را با تمام وجود فریاد زد. جناب آقای دکتر این فریاد، فریاد نسل فرهیخته­ی این جامعه بود شاید نپسندید، شاید به زعم شما قربان صدقه رفتن­های مردمی که گناهی جز ناآگاهی ندارند، شیرین­تر باشد ولی از سر دلسوزی لازم است مطالبی را به اطلاع برسانیم تا شاید در ادامه فعالیت­های خود، دقیق تر اوضاع را بنگرید و عمل کنید.۱ – لازم است بدانید که هر کس جایگاهی دارد و برای حفظ آن باید در حد جایگاه خود رفتار کند. خاتمی با بیست میلیون رای برای حفظ شأن خود در پلی­تکنیک پرسش­گر حاضر نشد، چه برسد به شما با حدود ۵ میلیون رای. (آرای ۳ تیر به شخصی ناشناس در برابر گذشته هاشمی داده شد) باید درک می­کردید که آمدن به پلی­تکنیک با سفرهای استانی فرق دارد، باید می­فهمیدید حتی با فشار و حمایت دانشجویان امام صادق و امام حسین هم نمی­توانید راحت از این لانه زنبور خارج شوید. اگر مشاوران شما کمی درایت داشتند و اگر فکر نمی­کردند با حاکم کردن فضای امنیتی و تهدید و تعلیق می­توانند دانشگاه را ساکت کنند، این رسوایی پیش نیامده بود ترکیب سخنرانان به گونه­ای بود که همگی یا موافق دولت و سیاست­های آن بودند و یا از تشکل­های کانون­های فرهنگی - هنری و شوراهای صنفی بودند. نمایندگان کانون­ها که می­بایست از مشکلات کانون­ها می­گفتند و دبیر شورای صنفی هم مجبور بود که از مسائل صنفی سخن بگوید و عملاً نماینده­ای از تشکل­های مخالف سیاست­های دولت نهم وجود نداشت. چرا که اساساً تشکلی وجود نداشت و انجمن اسلامی دانشجویان که تنها نهادی بود که منتقد دولت و سیاست­هایش به حساب می­آمد، توسط دانشگاه قلع و قمع شده است. حال همان سؤالات فرهنگی و صنفی هم که پرسیده شد از سوی شما بی جواب ماند و پاسخی که در خور شأن دانشجویان پلی­تکنیک باشد از شما شنیده نشد و جواب­ها همگی موضوعات مضحکی بود که به درد سفرهای استانی شما به روستاهای دورافتاده می­خورد.۳ – “افتخار این دولت این است که بازترین فضای سیاسی را در طول تاریخ کشور ایجاد کرده”، “با آزادی در این مملکت راه می­روند و باز می­گویند آزادی نیست و خفقان است.” جناب دکتر شاید تنها موردی که هنوز سلب نشده باشد، همین راه رفتن مردم است. اگر فکر کرده­اید که خفقان یعنی اینکه حق راه رفتن و نفس کشیدن هم از مردم گرفته شود، اگر معنی آزادی و خفقان در دید شما این است، بگوئید. از نظر ما کتک خوردن دانشجو مقابل چشم رئیس­جمهور، تعطیلی تشکل­های منتقد، تعلیق­ها، توبیخ­ها، نزدیک به ۲۰ مورد حکم اولیه تعلیق، ۳ حکم تعلیق تائید شده، ۳ دانشجوی ممنوع الورود به دانشگاه، اخراج یک دانشجوی دکترا (متین مشکین) آن هم دانشجویی که شاید از خود شما فعالیت علمی و مقالات ISI بیشتری داشته باشد، عدم ثبت­نام یاشار قاجار و روزبه ریاضی در مقطع کارشناسی ارشد، بسته شدن بیش از ۵۰ فایل آموزشی در ابتدای سال تحصیلی، فقط در یک دانشگاه و به جرم انتقاد مصداق خفقان است. فشار وارد شده به نشریات که علاوه بر توقیف­های نشریات منتقد دولت، با تهدید مکرر، ایجاد مانع در مسائل مالی، ممنوعیت در توزیع آزاد و در آخرین اقدام محدودیت در تکثیر با تهدید چاپخانه­ها و مراکز کپی بر نشریات مستقل وارد شده است، هیچ نشان از آزادی ندارد. البته شاید مصداق سخن شما کیوان انصاری و شاید هم اکبر محمدی باشد.۴ - “شنیدم که عده­ای از دانشجویان می­گویند، عده­ای از دانشجویان سه ستاره شده­اند، آن­ها با این ستاره­ها ستوان یک شده­اند” جناب رئیس­جمهور نمی­خواهد نظامی بودن خود را به رخ ما بکشید. می­دانیم درجه­ها را حفظید. ما به ستوان شدن که هیچ به ژنرال شدنش هم افتخار نمی­کنیم، این درجه­ها را به نوچه­های شبه نظامی خود در بسیج بدهید، ما نیازی به ستاره­های شما نداریم. بدهید به آن­ها که برای ستوانی سر و دست می­شکنند و برای ترفیع خبرچین اطلاعات شده­اند. از شخصی در جایگاه رئیس­جمهور بعید است این چنین بی منطق و هزل گونه یکی از مهمترین دغدغه­های دانشجویان را به باد تمسخر بگیرد.۵ - جناب آقای احمدی­نژاد معترضین در سالن با وجود اینکه بیش از نیمی از سالن از صبح توسط غیر پلی­تکنیکی­­ها پر شده بود، اقلیت نبودند. اگر نسبت به دانشجویان مهمان! از امام صادق و امام حسین هم که در جلوی سالن بودند مقایسه کنید، باز هم در اقلیت نبودند. مگر اینکه شما هم سالن را از دید دوربین صدا و سیما دیده باشید. جناب دکتر دانشجونما آن نان به نرخ روزخورهایی هستند که برای مجلس گرمی ساعت ۶ صبح از امام حسین، اتوبوس اتوبوس به این طرف و آن طرف می روند تا در ملاقات­ها و سفرهای استانی حنجره پاره کنند و به خاطرات شما گوش دهند. اگر تهمت زده­اید که به خدا واگذارتان می­کنیم ولی اگر مدرکی بر عامل بیگانه بودن دانشجویان دارید، آن کتک­هایی که زدید کم بود. مدرکتان را رو کنید ما خودمان چوبه­دارش را می­آوریم!۶ – گفته­اید اساتید هیچ گاه بازنشسته نمی­شوند. فقط یک خفاش حرفه­ای می­تواند در روزِ روشن خورشید را انکارکند، جناب آقای دکتر چگونه تکذیب می­کنید. برای پیرزن­های روستاهای دورافتاده که صحبت نمی­کنید. دانشجویان دیده­اند! چگونه شعور دانشجو را آن­قدر پایین تصور کرده­اید. کاش شهامت تائید کارهای خود را داشتید و رو به کل گویی و هزل نمی­آوردید.۷ – دانشجو با توجه به مؤلفه­های ذاتیش در مقابل فشار عکس العمل سریع نشان می دهد و نمی­شود تمام آرمان­های او را زیر پا له کنید. نمی­شود روز قبل از حضورتان نیروهای انتظامی به دانشجویان حمله کنند و با باتوم به مهرورزی با دانشجو بپردازند. نمی­شود دانشجو را تهدید کنید، در همان جلسه ضرب و شتمش کنید، بزنید، ببرید و آینده­اش را نابود کنید و دانشجو برایتان سوت و کف بزند. جناب دکتر اگر عکس شما آتش گرفت، عاملش طرفداران شما بود که با وجود این­ها از هر دشمنی بی­نیازید. وقتی دانشجو را منافق می خوانند، وقتی انجمنش را تخریب می­کنند، شوراهایش را محدود می­کنند، نشریاتش را توقیف می­کنند، دانشجو نمی­تواند ساکت بنشیند و فریاد نکشد. دانشجو مدیون هیچ جریانی نیست که مثل برخی­ها تحت هر شرایطی سنگ شما را به سینه بزند؟ البته شاید از شما که به جای بحث و تبادل نظر، دانشجو را به فریاد کشیدن دعوت و توصیه می­کنید نباید جز این انتظار داشت.با توجه به تمامی موارد بالا برای سرپوش گذاشتن بر فضاحت برنامه دوشنبه جمعی به حضور شما دعوت شده­اند تا با شما صحبت کنند و یک شوی تبلیغاتی و سیاسی برای شما بازی کنند. تا نقصان برنامه دوشنبه که تبلیغی برای انتخابات ۲۴ آذر بود، جبران گردد. اما بدانید صدای برآمده از پلی­تکنیک صدای دانشگاه­ها و صدای واقعی ملت ایران بود. صدای فرد نبود که با تهدید و تطمیع آن را از بین ببرید. دانشجویان مستقل از حاکمیت این دعوت را نمی پذیرند و اگر حرفی دارید و اگر می­خواهید حرفی بشنوید دوباره به پلی­تکنیک بیایید. البته این بار به دعوت دانشجویان پلی­تکنیک بیایید و مهمان دانشجویان پلی­تکنیک باشید نه اینکه مهمان ناخوانده مدیریت انتصابی و تشکل­هایی که مجموع طرفداران آن­ها ۵ درصد دانشجویان پلی­تکنیک را شامل نمی­شود، شوید. این بار به جای اینکه در جمع امام صادقی­ها و امام حسینی­ها صحبت کنید در جمع پلی­تکنیکی­ها به بیان سخن بپردازید و آیا بدون سوت و کف آن­ها که مدعی­اند ۲۰ میلیون نفرند می­توانید دانشجو را به بازی بگیرید؟
با تشکردانشجویان واقعی پلی­تکنیک

Friday, November 10, 2006


حکومت های اسلامی را برحسب اینکه چه برداشتی از اسلام دارند میتوان به چند دسته تقسیم نمود، که ارتباط و نحوه عملکرد آنها به همین برداشت، منتهی می گردد. یک نوع از آنها حکومت اسلامی اصولگرایان است که نمونه بارز آن در ایران وجود دارد. مشکل عمده اینکه خود این اصولگرایان، به دلایل خاص خودشان عناوینی مثل اسلام ناب محمدی، حکومت ولایت فقیه در زمان غیبت و غیره به آن میدهند. این حکومتها چنان تعاریف اغراق آمیزی از اسلام ارائه میدهند که واضع این شریعت هم ازآن بی خبر است. مانند این تعریف آقایان آیت الله مصباح یزدی، جوادی آملی و سایرین که میگویند:"انسان مالک سرنوشت خود نیست".
این تئوریسینهای اسلام اصول گرا چنان در حکومت خدا بر بنده خود غرق شده اند که هیچ گونه جای تصمیم گیری را برای انسان متصور نیستند و بر این باورند که حکم، حکم خداست. به وضوح این احکام را از کتاب خدا و سیره نبی با اغراق و تحریف استخراج میکنند. البته در صدر اسلام هم این ایده ئولوژی اصولگرایانه را بعضی احزاب مانند خوارج نهروان ترویج می دادند. حضرت علی در مورد ایشان گفت: اسلام روزی بدست اینان نابود میشود. این امام در طول مدت خلافت خود سه جنگ مهم انجام داد که در دو جنگ اول به نامهای جمل و صفین به صلاحدید اصحاب خود و جلو گیری از رواج برادر کشی میان مسلمانان، از ادامه جنگ خودداری کرد. ولی در جنگ سوم که با پیروان این گروه در صحرای نهروان انجام داد، تا نابودی تقریبا تمام این گروه از پای نایستاد.
خوارج، مسلمانان متعصبی بودند که گاهی روزانه 18 ساعت عبادت میکردند و عقیده داشتند انسان مالک سرنوشت خود نیست و شعارشان رأی خدا ما را کفایت میکند، بود و از راه غارتگری امرار معاش میکردند.
مشکل دیگری که در این حکومت ها قابل مشاهده است، پذیرا شدن بدون قید و شرط کلمه فتوی است که در آن قدرت صدور حکم بدون چون و چرا به امامان و در زمان غیبت به ولی فقیه و علمای مذهبی داده میشود و افراد مسخی که پیروان ایشان هستند بدون بکارگیری قدرت درایت خود، احکام صادره را اجرا میکنند.
با این تفاصیل واضح است که حاکمان این نوع حکومت برای بقای بیشتر و تحت سلطه قرار دادن مردم در موارد دلخواهشان فتوا صادر میکنند و این فتاوی بدون اختیار تفکر و نعمق مردم، لازم الاجرا میباشند. اگر از قضا اندیشمند نگون بختی زحمت تعقل به خود داد و فتوا را مخالف منطق بشر ارزیابی کرد، یا با کلام ساده ای، صدای مخالفی از گلویش خارج شد، برای آنکه این تفکر به دیگران منتقل نشود تا به الگو برداری بینجامد، با صدور فتوای "مفسدفی الارض" و "محارب با خدا" و معنی و تفسیر بسیار گسترده اش، صدای مخالف را در گلو خفه کرده و مخالف را از پای در می آورند تا عبرتی نیز برای دیگران گردد.
به عنوان مثال اکر روشنفکری به اوضاع جاری در حکومت اسلامی اعتراض کند، رأی او مخالف رأی ولی فقیه که نایب بر حق امام عصر خویش میباشد، تلقی شده و مسلماً کسی ککه مخالف امام زمان سخن بگوید، با خدا دشمنی کرده و سرنوشتش به رآسسلنی با یک فتوا قابل پیشبینی است.
در طول تاریخ کم نیستند افراد آزاده ای که با تقبل خطر، عقاید خود را به عموم ابلاغ کرده اند و به همین جرم، از سرراه برداشته شده اند و در عصر حاضر با وجود اینچنین ایدئولوژی حاکمی، شاهد فتوای قتل آن اندیشمندان بودیم که بخاطر تسلسل این فتاوی، به قتلهای زنجیره ای معروف شد. از آنجایی که این قتلها به دستور و در زمان مشخصی اجرا شدند، میتوان آنها را اعدامهای زنجیره ای نامید که بسیار موذیانه و ریاکارانه انجام شد که اهداف زیر را در پی دارد:
الف) از سر راه برداشتن ایدئولوژی های مخالف. همانگونه که گفته شددر نظام دیکتاتوری مذهبی، ایده مخالف چون مخالفت با خداست، نباید وجود داشته باشد. به خصوص که صاحب آن ایده، اندیشمندی اهل قلم باشد که افکار وی قابل نشر است.
ب) ایجاد جو رعب و وحشت با نابود کردن مخالفان به روشهای وحشتناک و ترساندن دیگر روشنفکران جامعه برای القای این امر که حکومت اسلامی توانایی از بین بردن مخالفان خود را در همه جا، دارد و نیازی به رأی قضایی ندارد و تنها یک فتوا کافیست تا دشمنان خدا را نابود کند. به زبان ساده تر اینکه برای از بین بردن محاربین خدا، حتی نیازی به حکم قاضی هم نیست...
ج) خالی کردن درون از عقده های روانی. به این معنی که کسانی که به این ایدئولوژی معتقدند، چنان خود را حقیر میبینند که اجازه میدهند همیشه شخص دیگری بجای ایشان فکر کند و تصمیم بگیرد. این خود کم بینی، به مرور زمان تبدیل به یک مشکل روانی میگردد که همیشه در زندگی خود دنبال ادای تکلیف میباشند که میتواند اشکال گوناگونی داشته باشد؛ چه عبادت روزانه و چه صور متفاوتی از تکلیف ، مانند: از بین بردن محاربین خدا و رسول و ولی فقیه . وقتی اعمال عبادی روزمره ایشان را ارضاء نمکند، بدنبال فرائض جدی تری برای نزدیکی به خدایشان میگردد. مانند جهاد در راه خدا و یا از بین بردن خودشان در یک مکان عمومی با چند صد نفر بیگناه و یا سلاخی مورد غضب با چاقو یا ابزار مختلف دیگر، هر کجا که مقتدایشان امر کند...
ضمناً با عمل به این تکالیف، از خون شهدا پاسداری کرده، فرهنگ ستیزه جویی و قتل عام را زنده نگه میدارند.
حال باید پرسید کدام دسته از همین مسلمانان متعصب، دست به اینگونه جنایات میزنند؟ چراکه سلاخی یک انسان در خانه و در پیش چشم اهل خانواده او، از هیچ حیوان درنده خویی بر نمی آید، چه برسد به یک انسان!
معمولاًقتل توسط چاقو و با زجر در بین کسانی رخ میدهد که دشمنی دیرینه خانوادگی، کاری و یا قبیله ای با هم دارند و همدیگر را خوب میشنایند. چه بسا مدت مدیدی این کینه را در سینه پرورانده تا در فرصت مناسبی آنرا بیرون بریزد. آنهم با یک یا دو ضربه چاقو. در حالیکه این افراد با گرفتن یک دستور یا فتوا با سی و هفت ضربه چاقوبه زنی که تا آنروز وی را ندیده و نمی شناسند، حمله ور شده و او را تکه تکه میکنند...
اینان چه کسانی هستند و چرا دست به این عمل میزنند؟
اینگونه که از شواهد بر می آید، اینها همان زخم خورده های زمان جنگ که در اثر موج انفجار مشائر خود را از دست داده اند و یا عزیزترین کسانشان در جنگ کشته شده و یا شاهد طعمه ی کوسه قرارگرفتن همقطارانشان، بوده اند و یا حوادثی مشابه را دیده و جان سالم بدر برده اند و عامل همه ی مصائب و سرگزشت تلخ خود را دشمنان خدا و ولی فقیه میدانند و با دلی پرکینه به کمین نشسته اند تا شاید کسی نشانی از این محاربین خدا به آنها بدهد.
اینجاست که این اذهان آماده و پر کینه با دریافت یک آدرس چشمهایشان را بسته میکنند آنچه نباید بکنند عملی را مرتکب میشوند که هیچ عقل سلیمی رأی به آن نمیدهد و تازه بعد از انجام ماموریت قهرمانانه خودپشیمان که نیستند هیچ،سرمست از باده پیروزی اینگونه خود را توجیه میکنند،دل رهبر را شاد کرده به تکلیف الهی خود عمل نموده ام....
و هستند دسته کمی از ایشان که بعدها به عمق جنایت خود پی برده به عذاب وجدان گرفتار شده دست به افشای این موارد میزنند.جالب اینکه بلافاصله خود مورد غضب روسایشان قرار گرفته به سزای خیانت خود رسیده اند.کم نیستند از این دسته که امروز در بند 209 زندان اوین بسر میبرندو زمانی جزو عناصر برجسته وزارت اطلاعات رژیم بوده اند.
سازماندهی این افراد را چه کسانی به عهده داشته یا دارند وفرامین یا فتاوی را به افراد فوق الذکر ابلاغ میکرده اند؟ خوشبختانه با رو شدن دست باند سعید امامی توسط همکارانش که هم اکنون در زندان اوین بسر میبرند، اندکی از حقایق این پرونده موحش روشن شد. این جوخه های اعدام مخفیانه، هسته مرکزی مانند سعید امامی داشته اند که کارشان پیدا کردن و شناسائی افرادی که عقاید مخالف موازین نظامشان به صورت درج در نشریه یا افشاگریهای گوناگون در محافل عمومی در کار اسلام وقفه ای وارد میکنند، میباشد.
این شبکه با تهیه لیست اسامی متهمین و فرستادن آن برای آیت الله صاحب فتوا، حکم قتل آنها را بدست می آوردند و بواسطه ی رابطانی، بدست روانی هایی که قبلاً ذکر شد، به قتل میرساندند. بطوریکه هیچکدام از قاتلین، حتی نامی از سعید امامی نشنیده بودند و او نیز آنها را نمی شناخت. با ایجاد این شبکه سه جانبه قتل، حتی در صورت دستگیری احتمالی مجریان حکم، بوسیله ی پلیس یا مردم، وزارتخانه مربوطه و به تبع آن دولت از این مسئولیت میتوانست شانه خالی کند.
با توجه به اعلامیه جهانی حقوق بشر در باره آزادی اندیشه و بیان و امضای ایران در پای آن، که فقط یک ژست تبلیغاتی برای ابن کشور است، و از سوی دیگر عدم تحمل حتی یک صدای مخالف با این نظام، دست به چنین اعمال تروریستی میزند تا این قتلها را اعمال خودجوشی جلوه دهد که توسط توده مسلمان اجرا میشود، و به این ترتیب هم از شر مخالفان خود راحت میشود و هم مسئولیتی در قبال این جنایات بدوش نمیگیرد.

سعید سیادتی

Tuesday, October 31, 2006


در ایران، جان انسانها چقدر ارزش دارد؟


فیلم جنجالی فروش کلیه را خیلی از مردم دیدند و درد این بیماران و بدتر از آن، درد فروشندگان کلیه که از روی ناچاری، عضو بدن خود را به کمترین بها میبفروشند را هم دیدیم.
قدیما میگفتند: اول سلامتی، بعد... ؛ باید بخاطر اینکه تن سالمی داری، خدا را شکر کنی...
ولی حالا باید سلامتی را درگذری تا آبروو حیات خود و بستگانت را نجات دهی.
این فیلم از مشکلات مردمی میگفت که بر روی نفت نشسته اند ولی عرصه ی روزگار به سبب نامیمونی حکومتی، اینچنین بر ایشان سخت گرفته. بیمارانی که مجبورند به هر دری بزنند تا پول خرید کلیه بدهند بلکه چند صباحی بیشتر عزیزانشان را ببینند.
ولی آن بیمارانی که بضاعت خرید کلیه ندارند چکار میکنند؟ یا نه فقط اینهمه پول برای کلیه، که حتی حق ویزیت و خرید دارو را ناتوانند... آن کارگر روزمزدی که کارکرد تمام روزش به اندازه ی سیر کردن فقط شکم خانواده اش نیست، وقتی خود یا یکی از افراد خانواده اش سر و کارشان به یک بیمارستان بیفتد چه باید بکند؟ تازه اگر کارگر باشد...، اگر بیکار و یا از کارافتاده باشد، چه میکند؟
خاطره ی تلخی که از سال 1375 تا کنون، کابوس شب و روزم شده را برایتان بازگو میکنم:
در بازار فرش همدان کار میکردم. یک روز صبح که میخواستم به آنجا بروم، در سرراه تجمع مردمی را جلوی مغازه ای دیدم که آشنا بود. وقتی جلوتر رفتم صحنه ی دردناک جنازه ی حلق آویز شده ی مردی را دیدم که گاهی اوقات آن اطراف دیده بودم. او دوست صاحب آن مغازه بود...
آن مرحوم قبل از مردنش از صاحب مغازه بخاطر دروغی که دیشب برای گرفتن کلید مغازه گفته بود، معذرت خواهی کرده بود. آخر بیچاره حتی برای مردن هم جایی نداشته که به زندگی سراسر رنج و محنتش خاتمه دهد...
وقتی دلیل را جویا شدیم (بعد از کارشناسی پلیس)، بالاخره فهمیدیم که روز قبل، شب هنگام فرزند 6 ساله اش، را درحالیکه از شدت بیماری در تب میسوخته، نهایتاً به بیمارستان مباشر برده و چون به علت بی پولی نتوانسته بود به موقع به مداوای آن برسد، بیماری شدت پیدا کرده و کودک باید بستری میشد. همان شب پدر باید مبلغ 8000 تومان به صندوق بیمارستان واریز کند تا دستور بستری بدهند.
او که حتی 800 تومان هم نداشته، مجبور میشود تنها با یک شیشه شربت آنتی بیوتیک اطفال، به خانه برگردد. در نیمه های شب، آن کودک 6 ساله به جرم قفر خانواده، محکوم به مرگ گردید.
فردا صبح که پدر نعش اورا در آغوش به گورستانی که شاید خیلی از همسن و سالانش هم با شرنوشتی مشابه در آنجا آرمیده بودند، برده بود، پس از شستن و کفن کردن جنازه با برآورد قیمت قبر کوچکی که فقط به اندازه ی این پیکر نحیف بود، مبلغ 12000 تومان از او مطالبه شد.
پدر نگون بخت توضیح داد که اگر دیشب 8000 داشتم شاید الآن این طفل معصوم، زنده بود. ولی باید پول پرداخت میشد تا تدفین انجام شود و دیگر هیچ...
نه توضیحی و نه دلیلی نتوانست جای پول قبر را پر کند.
پدر با جنازه ی فرزند بیگناهش چه کند؟ خانه اش هم باغچه ای حتی به این کوچکی نداشت که این یادگار تلخ زندگی اش را در آن جای دهد.
به همسر و دیگر فرزندانش چه بگوید؟ چه تضمینی برای جان بقیه میتوانست بدهد؟ بعد از این چگونه چرخهای به این سنگینی زندگی نکبت بارش را بچرخاند؟
به مسئولین قبرستان میگوید، جنازه را نگهدارید تا این پول را تهیه کنم. وقتی تا شب به هر دری میزند و هیچ نمی یابد به سراغ دوستی میرود و با بهانه ی قهر از همسرش کلید مغازه وی را برای خواب میگیرد و با کمی طناب این خواب را ابدی میکند تا برای همیشه از فقر و رویارویی شرم آگینش با همسر و فرزندان، خود را خلاص کند.
ولی آیا خانواده اش هم از فقر خلاص شدند؟
10 سال از این واقعه ی دلخراش میگذرد ولی در ذهن من حتی به ذره ای کمرنگ نشده و هنوز نتوانسته ام پیدا کنم که چگونه، موجوداتی که در رأس این مملکت ثروتمند حکومت میکنند، همه روزه شاهد اینهمه موارد مشابه هستند ولی خواب به چشمان ناپاکشان میآید. با وقاحت تمام دم از انقلاب مستضعفین میزنند و شب عید به تمام اقوام درجه یک و دو خود، اتومبیل زانتیا عیدی میدهند و شب عروسی پسرشان به 1000 نفر مدعوین، تمام سکه ی طلا هدیه میدهند و 12 میلیون تومان همان سالها را فقط گل به در و دیوار میزنند. حتی یکی از نزدیکترین کسان خودی به نام آیت الله صانعی به اعتراض به اینهمه بریزوبپاش، عروسی را ترک میکند.
سعدی، شاعر بزرگ ایرانی، در 800 سال پیش این ریاکاران شیاد را اینگونه توصیف کرده بود:

ز نهار از این کژدمان خموش پلنگان در ند ه صو ف پوش
که چون گربه زانوبدل برنهند وگرصیدی افتدچوسگ برجهند
ره کاروان شیر مردان ز نند ولی جا مه مرد م اینان کنند
سپید و سیه پاره بر دو خته به سالوس و پنهان زراندوخته
نبینی ز طاعت در ایشان اثر مگر خواب پیشین و نان سحر

وقتی حکومت بدست چنین حریصان سیری ناپذیری که بر مسند قدرت نشستن در ایران را در رویاهای خود هم نمی دیدند، بیفتد، و جان دو انسان به بهای ناچیز 8000 تومان نیرزد و این خفقان و سکوت مرگباری که وادارمان کرده اند را بپذیریم، شاهد خرید و فروش کلیه به بهای اندک میشویم که هیچ، بدتر از اینها را هم باید متحمل شویم. تا کجا خواهیم رفت؟؟؟

سید سعید سیادتی
آبان ماه 1385
این خانواده‌یِ سرگردانِ ایرانی را دریابیم!

http://www.petitiononline.com/Kamalfar/petition.html

تنها و سرگردان در فرودگاه مسكو

"بچه هايم اينجا در فرودگاه مسكو ١٨ ماه است خورشيد را نديده اند!"
گزارشى از سرگردانى و بلاتكليفى ١٨ ماهه يك زن پناهجو با دو فرزندش در فرودگاه مسكو

فرشاد حسينى

زهرا كمال فر يك پناهجوى ايرانى است كه به اتفاق پسر ١٢ ساله اش داود و دختر ١٧ ساله اش آنا مدت ١٨ ماه است كه درزندان و فرودگاه روسيه گرفتار آمده است. خبر را ابتدا از طريق فهيمه صادقى دبير فدراسيون در ونكور كانادا دريافت كرديم. سپس تماس ما با برادر زهراو وكيل وى در كانادا برقرار شد. با زهرا تلفنى صحبت كرده و ماجراى زندگيش بعد از فرار از ايران را جويا شدم. آنچه ميخوانيد بر اساس گفتگویِ تلفنى من با زهرا در سالن ترانزيت فرودگاه مسكو تنظيم شده است.


زهرا (مهتاب) كمال فر با صداى گرفته و غم آلود ماجراى خود را چنين شرح ميدهد. الان درست ١٨ ماه است كه از ايران خارج شديم. ابتدا از ايران به قرقيزستان رفته و از طريق ترانزيت مسكو راهى فرنكفورت آلمان شديم. قرار بود پس از ورود در آلمان به مقصد كانادا پرواز كنم. در فرودگاه فرانكفورت ما را دستگير كردند. با ٣ بردين كارت و پاس هاى بلغارى ما را دستگير كردند. و گفتند آيا ميخواهيد درخواست پناهندگى دهيد يا نه. در اين فاصله من به دوستم در فرانكفورت تماس گرفتم و از او راهنمايي خواستم. او گفت شما قرار نيست دائم اينجا بمانيد بنابراين لازم نيست تمام حقايق فرار و زندگى خود را بگوييد. من اطلاعاتى نداشتم از طرف ديگر بشدت از ديپورت به ايران وحشت داشتم. بعد از ٢-٣ روز مصاحبه شدم. طبق رهنمود دوستم چيزی راجع به مشكلات واقعى ام نگفتم و يك ماجرایِِ دروغى براى آنها تعريف كردم.

حدود ١٥- ١٦ روز در فرنكفورت بوديم. بعد مامورين پليس آلمان آمدند و گفتند وسايل تان را جمع كنيد. ما فكر كرديم ميخواهند ما را به كمپ ديگرى انتقال دهند. اما با ماشين ما را به فرودگاه برده و سوار هواپيما كردند. گفتند شما را به همان ترانزيتى كه در مسكو داشتيد بر ميگردانيم.
شب ساعت حدود ١٠-١٢ وارد مسكو شديم. ابتدا به محل دفتر هواپيمايي ايرفورت رفته و اعلام كرديم كه ميخواهيم اينجا درخواست پناهندگى كنيم. يكي از مامورين گفت روسيه به كسى پناهندگي نميدهد و ما شما را زنداني ميكنيم. جواب دادم زندان روسيه برایِ من بهتر از زندان جمهورى اسلامی است. ترجيح ميدهم در زندان شما باشم تا در زندان جمهورى اسلامي. بعد از اينكه اصرار من را ديدند گفتند فردا به كارتان رسيدگى ميكنيم. شب تا صبح را در فرودگاه گذرانديم. فردا ما را به يك هتل قديمى كه مخصوص ديپورت پناهجويان است بردند و گفتند شما بايد با سفارت ايران تماس گرفته تا به ايران برگرديد. بعد از مدتى از سفارت ايران آقایی به نام احمدى يا اوحدى با من تماس گرفت و گفت شما مشكلى در ايران نداريد و ميتوانيد به ايران برگرديد. من در جواب گفتم ممنون از راهنمایی شما من نياز به كمك شما ندارم و تلفن را قطع كردم. بعد از مدتى خانمي به نام "ماريا آندرين" كه مسئول اينفورميشن ايرفورت بود شروع كرد به فشار آوردن به ما كه شما هيچ مشكلى در ايران نداريد. بايد با سفارت ايران صحبت كنيد و به كشور خودتان بازگرديد. گفتم من مشكل دارم و اينجا درخواست كمك دارم. بگذاريد توضيح دهم مشكلات من چيست و چرا نميخواهم به ايران برگردم. به حرفهايم توجهى نكردند. بعد مدتى و با اصرار شديد من از كميساريایِ پناهندگان سازمان ملل درخواست رسيدگى به پرونده مرا كردند و نامه ام را برايشان فاكس كردند. بعد از يك ماه از طرف كميسارياي پناهندگان سازمان ملل يك كارمند به همراه يك مترجم افغانى برایِ مصاحبه پيش من آمدند. مترجم به زبان فارسي تسلط و آشنایی كامل نداشت. در موارد زيادى متوجه حرفهاى من نميشد. غير از مامور كميساريایِ پناهندگان سازمان ملل خانم "ماريو آندرين" و ٢ پليس ديگر در جريان مصاحبه ما حضور داشتند. پس از مصاحبه آزار و اذيت هایِ روحى و جسمى خانم ماريو شروع شد. به اشكال مختلف ما را تحت فشار قرار ميدادند. چندين بار توسط خود اين خانم مورد ضرب و شتم و كتك كارى قرار گرفتيم. زندگى فوق العاده سخت و پر از اظطراب و دلهره داشتيم. بيماریِ من تشديد پيدا كرده بود. درخواست دكتر و دارو كردم. اما در اين مدت تنها يك بار دكتر براى معاينه من به فرودگاه آمد و ٢-٣ بار هم دارو دادند. كميساريایِ پناهندگان سازمان ملل به ما اعلام كرد كه شما بايد ابتدا رسما از دولت روسيه درخواست پناهندگى كنيد و اگر دولت درخواست شما را نپذيرفت آنگاه ما ميتوانيم كيس شما را بررسى كنيم. از دولت روسيه درخواست پناهندگى كرديم اما درخواست ما را رد كردند و گفتند روسيه تنها درخواستهايي را مورد پذيرش و بررسي قرار ميدهد كه ٢٤ ساعت پس از ورودشان به روسيه درخواست پناهندگى اعلام كرده باشند و چون شما بيش از اين مدت در خاك روسيه بوديد بنابراين شما مشمول بررسي يا پناهندگي در روسيه نميشويد. در اعتراض به اين تصميم نامه ای نوشته و توضيح دادم من از همان لحظه اول ورودم به فرودگاه مسكو درخواست پناهندگى داده بودم اما كسى به درخواست و صحبت من توجهى نكرد. مجددا وزارت مهاجرت روسيه با همان دلايل اعتراض من را رد كرد. كميساريایِ پناهندگان اعلام داشت كه برايم وكيل گرفته و موضوع را در دادگاه پيگيری ميكنند. اما در دادگاه نيز همان پاسخ را دادند. كميساريایِ پناهندگان سازمان ملل قرار شد خودش موضوع را پيگيری كند. بعد از مدتى اين سازمان نيز به درخواست پناهندگى من جواب منفى داد. در توضيح علت رد درخواست پناهندگى ام عنوان شده بود كه چون اظهارات شما در اينجا با اظهارات تان در آلمان متفاوت است بنابراين از نظر ما شما مشمول پناهندگى نميشويد.

در كنار اين پروسه بشدت كند و ناعادلانه و غير انسانى يك زندگى غيرقابل تصورى را در سالن فرودگاه ترانزيت مسكو داشتيم. ابتدا براى مدت ١٣ ماه در اتاق هاي كهنه و قديمى شركت هواپيمايي ايرفورت بوديم. اين شركت ١١ اتاق در اختيار داشت كه ما را در يكى از اين اتاق ها در ترانزيت فرودگاه مسكو اسكان داده بودند. آنجا هيچ امكاناتي نداشتيم. نه امكانات سرگرمی مانند راديو و تلويزيون و نه حتي حمام و توالت. اين اتاق ها درست مانند زندان بودند. حدود ٥ ماه پيش قرار داد شركت ايرفورت با فرودگاه مسكو به اتمام رسيد. آنها ديگر كلا از ما سلب مسئوليت كرده و ما را در سالن فرودگاه رها كردند. الان ٥ ماه است كه در سالن فرودگاه زندگى ميكنيم. يك بار خانم ماريا دخترم آنا را چنان مورد ضرب و شتم قرار داد كه دهان دخترم خون آلود شد. در ترانزيت نيز هر بار با آزار و اذيت هاى پليس مواجه ايم. يك بار پليس فرودگاه آمد و به ما اخطار داد وسايل تان را جمع كنيد و به جایِ ديگری برويد. ما در حالي كه مشغول جمع آوری اثاثيه امان بوديم پليس كليه وسايل ما را به وسط سالن پرتاب كرد. وقتي خواستم اعتراض كنم چرا اين كار را با ما ميكنند من را هل دادند و من با سر به زمين خوردم و دماغ و صورتم بشدت زخمى و خونى شد. الان در سالن فرودگاه نه جایِ خواب داريم نه حمام . معمولا مجبوريم در توالت با يك دبه آب حمام كنيم. سالن فرودگاه مسكو خيلى قديمى است و سيستم تهويه حرارتي ندارد. هوا الان بسيار سرد است به ويژه ٢ هفته ديگر زمستان مشهور روسيه آغاز ميشود و من بشدت نگران هستم.
زهرا كمى مكث كرد بغض اش تركيد و با گريه و بريده و بريده ادامه داد: كمك مان كنيد. اينجا واقعا وحشتناك است. ترانزيت جاى عبور است جاى ماندن و زندگى كردن نيست. بچه هايم ١٨ ماه است خورشيد را نديدند. اين را به كى بگويم. اينجا مسكو است. چيزی كه اصلا معنى ندارد حقوق بشر است. من را نجات بديد هر كارى كه از دست تان بر ميايد برايمان انجام دهيد. نگذاريد بچه هايم تلف شوند.
با شنيدن حرفهایِ زهرا ابتدا لحظاتى گيج و مبهوت شده بودم. به او دلداری دادم. گفتم ما دير فهميدم اما سريع مي‌جنبيم. تمام روسيه را تكان خواهيم داد. دن لحظه دردهایِ شما كيفرخواست خواهيم ساخت. و آن را به نيرویی براى نجات و رهایی شما تبديل خواهيم كرد. گفتم بيرون سالن ترانزيت در جامعه روسيه صدایِ اعتراض شما را طنين می افكنيم و آنها را به اعتراض عليه وضع شما و افراد ديگرى مانند شما واميداريم. گفتم سازمان ما امرش، كارش و مشغله اش زدودن اين مشكلات و رنج ها از سيمایِ افرادى مثل شماست. زهرا اميدوار شده بود. از پشت گوشي تلفن معلوم بود كه دارد اين اميد را با حرص و ولع ميبلعد. به آن نياز دارد. و به سازمانى كه به نقطه اميد زهرا و آنا و داودها تبديل شود. از همين الان دست به كار شديم. اطلاعات بيشتر در باره نحوه همكاری شما را به زودى اعلام خواهيم كرد. بايد تمام آرمان هایِ زيبای بشری را از ذهن انسان ها بيرون كشيد و به نيرویِ مادی تغيير زندگى افرادی چون زهرا تبديل كرد. بايد زندگى هایِ بمراتب بيشتری را نجات داد. نجات زهرا در اعلام اراده امروز ما گره خورده است. عزم جزم كنيم از حق زهرا و از حق تمام پناهجويان دفاع كنيم. عزم جزم كنيم در اين دنيایِ تاريك و پر از توحش ، افق هایِ روشن و انسانى را در مقابل ديدگان و پراتيك بشر بگذاريم
.